ابتدا تصاویر پایین را ببینید و بعد به سوالات پاسخ بدهید. برای دیدن تصاویر در اندازه واقعی، روی آنها کلیک کنید.
سوال: اولین واژه ای که بعد از دیدن تصاویر بالا بر زبان شما جاری می شود چیست؟
الف- مناظره
ب- ناموس
ج- غیرت
د- چیز
سوال: اولین چیزی که با دیدن تصاویر بالا به ذهن شما می آید، چیست؟
الف- گرایش دختران جوان به آرایش
ب- کیفیت پایین مواد آرایشی داخلی
ج- کیفیت بالای مواد آرایشی خارجی
د- لزوم حذف تعرفه واردات مواد آرایشی بهداشتی
ه- لزوم آموزش آرایشگری در برنامه خانواده تلویزیون
سوال: اولین رنگی که با دیدن این تصاویر در ذهن شما مجسم می شود، کدام است؟
الف- سفید
ب- سیاه
ج- سبز
د- هفت رنگ
سوال:با دیدن تصاویر بالا، یاد کدام هنر می افتید؟
الف- هنر عکاسی
ب- هنر آرایشگری
ج- هنر بازیگری
د – هنر گریم
سوال: اولین ضرب المثلی که بعد از دیدن تصاویر بالا یادتان می آید؟
الف- دود از کنده بلند میشه
ب- آرزو بر جوانان عیب نیست
ج- نه به آن شوری شور، نه به این بی نمکی
د- سر پیری و معرکه گیری
ه- آدم رو سگ بگیره، جو نگیره
سوال: با دیدن تصاویر بالا، یاد کدام فیلم سینمایی می افتید؟
الف- دختر لر
ب- غرور و تعصب
ج – برباد رفته
د- توهم
ه- مورد عجیب بنجامین باتن
و- دختری با کفش های کتانی
ز- من ترانه 15 سال دارم
سوال: اولین کارتونی که با دیدن تصاویر بالا یادتان می آید؟
الف- سفید برفی
ب- سیندرلا
ج- زیبای خفته
د- آلیس در سرزمین عجایب
ه- پینوکیو
و- شرک
اولین چیزی که با دیدن تصاویر بالا آرزو می کنید؟
الف- ای کاش من هم یک سفید پوست بودم
ب- ای کاش من هم یک روشنفکر بودم
ج- ای کاش من هم داماد لرستان بودم
د- ای کاش من هم عروس آذربایجان بودم
سوال: اولین شعری که با دیدن تصاویر بالا بر زبانتان جاری می شود؟
الف- هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما را / مشغول خاکبازی است دل برقرار طفلی
ب- چهره را از عشق خوبان ارغوانی کردهایم / شوخ چشمی بین که در پیری جوانی کردهایم
ج- بر چهره ی من آنچه سفیدی کند نه مو است / گردی است مانده بر رخم از رهگذار عمر
د- گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه می سازی؟ / گرفتم موی را کردی سیه، با رو چه می سازی؟
| |
اگر میشدرفیقی یافت می گفتم ، تمام دردهایم را
ومی گفتم که اینجا ابرها پیوسته میبارند
اشکی نیست دیگر همه خون در گلو دارند
در اینجا هرکسی با کوله باری از شرارتهای خاموشش کمین دارد
وشاید کژدمی را در کنار سفره خود همنشین دارد
که دیگر باد را هم
توانای گذر زین دخمه های سردو تاریک وحراس انگیز نیست
براستی باعث این روزگاران ملال انگیز کیست
اگر میشد رفیقی یافت میگفتم
ومی گفتم که در اینجا نسیب مردمان پیوسته تاریکیست
وروزیشان دگر جز آه سوزان نیست
وسخت است این که ما باور کنیم
عشق نیست ، ماه نیست
دگر حتی صدای خس خس یک آه نیست
اگر میشد رفیقی یافت میگفتم
م.مهتاب
۱۳۸۳
مردان قبلیه سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: «از کجا می دونید؟»
ای قشنگ ترین ترانه
نغمه زیبای فریاد
بی تو زندونی خیشم
با تو از من بودن آزاد
***
ای که ساییه بهاری
روسرم تو سایه بون باش
بادل شکسته من
تو بمون ومهربون باش
***
ت� مثل کبوترایی
مثل رویاهای دوری
تو خود ترانه عشق
واسه من سنگ صبوری
***
توی دفترای مشقم
تو دوخط خاطره هستی
روغرور من نشستی
بغض سرخم رو شکستی
***
با تو باز دوباره دنیا
رنگ خوشبختی میگیره
بوته یاس تو گلدون
باز دوباره جون میگیره
***
با تو همرنگ بهارم
یه سبد آرزو دارم
بی تو اما یه کویرم
یه کویرم شوره زارم
م.مهتاب
اگر میشدرفیقی یافت می گفتم ، تمام دردهایم را
ومی گفتم که اینجا ابرها پیوسته میبارند
اشکی نیست دیگر همه خون در گلو دارند
در اینجا هرکسی با کوله باری از شرارتهای خاموشش کمین دارد
وشاید کژدمی را در کنار سفره خود همنشین دارد
که دیگر باد را هم
توانای گذر زین دخمه های سردو تاریک وحراس انگیز نیست
براستی باعث این روزگاران ملال انگیز کیست
اگر میشد رفیقی یافت میگفتم
ومی گفتم که در اینجا نسیب مردمان پیوسته تاریکیست
وروزیشان دگر جز آه سوزان نیست
وسخت است این که ما باور کنیم
عشق نیست ، ماه نیست
دگر حتی صدای خس خس یک آه نیست
اگر میشد رفیقی یافت میگفتم
م.مهتاب
خداوندا ، خدایا ، بار الها پریشب رفته بودم پیش آنها
همان ها که مرا دیوانه کردند همان ها که همیشه سرد سردند
کنار همسر خوبم نشستم کمی خندیدم و گفتم که هستم!
چو دیدم هیچ کس من را نبیند کسی گل های لبخندم نچیند
منم پر رو شدم ، در موقع شام نرفتم که بیارم کوزه و جام
همش مادرشوهر دولاّ و دولاّ میاورد ظرف و بشقاب رو واسه ما
خلاصه شام رو خوردیم و شدیم سیر دریغا یک نفر ، داغون و درگیر
تا رفتم دست نازم رو بشویم دیدم مادر می گه :چیزی بگویم؟
درون گوش همسر پچ و پچ بود منم رفتم سراغ همسرم زود
به او گفتم:" اگر حرفی ست پنهان منم می رم بالا صحبت کن آسان
که شاید مادرت خواهد که با تو بخندد و بگوید قصه با تو
ولی در پیش من او شرم دارد برم جانم ؟ بگو زودی میاید..."
به من گفت :" نه عزیزم یک سوالی فقط از من بپرسید او مجالی"
ز من پرسید :" کی بچه میاری ؟ نوه می خوام عزیزم وقت نداری؟"
البته این شعر خودم نیست! گرچه ما هم کم از این نداریم!!!!!!!
خوشم اومد گذاشتم.
اینم چند تا عکس دیدنی و جالب و نوستالژیک:
ببخشید که حجمش زیلده و سخت صفحه بالا میاد ولی نتونستم ازشون بگذرم!