نامم را پدرم انتخاب کرد!
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد ...
دکتر شریعتی
ساعت ها را بگذارید بخوابند، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست..........!
« دکتر علی شریعتی»
باطل میتواند فتح کند، تسخیر کند، بکشد. اما نمیتواند پیروز شود.....................!
« دکتر علی شریعتی»
چه هراس انگیز است چراغی برافروختن در آنجا که جز زشتی هیچ نیست.....!
« دکتر علی شریعتی»
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است
وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
دکتر شریعتی
هر کس بد ما به خلق گوید
ما صورت او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم!
دکتر علی شریعتی
زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!
برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!
و این رنج است
دکتر علی شریعتی
روز زن بر همه ی زنان و دختران ایران زمین مبارک !

نان
دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن،
نانت را من می خورم.
مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
حرفت را من می زنم.
فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن ...
اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن!
از غم ثانیه ها دلگیرم
با تب بی کسی ام می میرم
شب ها را به تماشای خیال
خلوت از دامن ماه می گیرم
صبح ها از پی هم می گذرند
لحظه ها از غم من بی خبرند
شور خنده نیز مرا از یاد برد
قاصدک های دلم دربه درند
فصل تنهایی و بی یاوریم نزدیک است
کوچه ی سادگیم سرد و کمی باریک است
جز قلم دفتر و قاب چیزی نماندست دگر
قصر محزون دلم وای عجب تاریک است
صادقانه چشم به الطاف زمان می دوزم
سالهاییست که شد حادثه ی هر روزم
همچنان می گذرند و من منتظرم
عاقبت نیز در تمنای طلوع میسوزم . . .