دل نگار

تو دلم خیلی چیزاست که به هیچ کس نمی تونم بگم حتی تو !!!

دل نگار

تو دلم خیلی چیزاست که به هیچ کس نمی تونم بگم حتی تو !!!

چشم به راه

http://www.sarnevesht.net/Deklame/82-%20Zolf%20Bar%20Bad%20Madeh/ax-Zolf-Bar-Bad-Madeh.jpg

 

چـــــون زلف تو ام جانا در عین پریشــانـــی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

 

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

 

خواهم که تو را در بر بنشـــــانم و بنشینـــم

تا آتش جـــــــانم را بنشینی و بنشــانی

 

ای شاهد افلاکی در مستــــی و در پاکــــــی

من چشـــم تو را مانم تو اشک مرا مانی

 

در سینه سوزانم مستـــــوری و مهجـــــــوری

در دیده بیـــدارم پیدایـــــی و پنهانــــــی

 

من زمــــــزمـــه عودم تو زمــــــزمـــــــه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانـی

 

از آتـــــــــــش سودایــــــــت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

 

دل با من و جان بی تو نســپاری و بســــــپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

 

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانـــی

شعری در وصف خدا

شعری در وصف خدا

اثری از : زنده یاد قیصر امین پور


 

 

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها


 

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا


 

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور


 

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره، پولکی از تاج او


 

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان


 

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش


 

دکمه ی پیراهن او، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب


 

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست


 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود


 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان،دور از زمین


 

بود، اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود


 

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت


 

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها


 

زود می گفتند : این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خداست


 

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است


 

تا ببندی چشم، کورت می کند

تا شدی نزدیک، دورت می کند


 

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند


 

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود


 

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان اژدهای سرکشم


 

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین


 

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...


 

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا


 

هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود


 

مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه


 

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله


 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود


 

...


 

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر


 

در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدم، خوب وآشنا


 

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!


 

گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند


 

با وضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد


 

گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟


 

گفت : آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست


 

مهربان وساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است


 

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی


 

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست


 

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است


 

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد


 

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است...


 

...


 

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان وآشناست


 

دوستی، از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر


 

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد


 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود


 

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا


 

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد


 

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده، مثل بلبل حرف زد


 

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت


 

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد


 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند


 

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد


 

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت


 

مثل این شعر روان وآشنا :

"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."

زنی را می شناسم ...

زنی را میشناسم من که در یک گوشه خانه

میان شستن و پختن درون آشپزخانه 

  سرود عشق میخواند  

نگاهش ساده و تنها صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست 

زنی را میشناسم من که میگوید پشیمان است 

چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست؟ 

  زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه 

 ولی از خود چنین پرسد  

چه کس موهای طفلم را پس از من میزند شانه؟ 

زنی آبستن درد است  

زنی نوزاد غم دارد 

زنی میگرید و گوید 

به سینه شیر کم دارد 

زنی با تار تنهایی زنی در کنج تاریکی

لباس تور میبافد نماز نور میخواند 

زنی خوکرده با زنجیر زنی مآنوس با زندان 

تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان 

زنی را میشناسم من 

... زنی را میشناسم من   

که میمیرد زیک تحقیرولی آواز میخواند

که اینست بازی تقدیر 

زنی با فقر میسازد  

زنی با اشک میخوابد 

زنی با حسرت و حیرت  

گناهش را نمیداند 

زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را 

زمردم میکند مخفی 

که یکباره نگویندش 

چه بدبختی؟چه بدبختی؟ 

زنی را میشناسم من که شعرش بوی غم دارد 

ولی میخندد و گوید 

که دنیا پیچ و خم دارد 

زنی را میشناسم من 

 که هر شب کودکانش را 

به شعر و قصه میخواند 

اگرچه درد جانکاهی درون سینه اش دارد 

زنی میترسد از رفتن  

که او شمعی ست در خانه  

اگر بیرون رود از در 

 چه تاریک است این خانه 

زنی شرمنده از کودک کنار سفره خالی

که ای طفلم بخواب امشب 

بخواب آری  

و من تکرار خواهم کرد 

سرود لا لالایی را 

زنی را میشناسم من که رنگ دامنش زرد است 

شب و روزش شده گریه که او نازای پر درد است 

زنی را میشناسم من که نای رفتنش رفته 

قدم هایش همه خسته 

دلش در زیر پاهایش زند فریاد که دیگر بسه 

زنی را میشناسم من که با شیطان نفس خود  

هزاران بار جنگیده 

وچن فاتح شده آخر 

به بدنامی بدکاران تمسخروار خندیده 

زنی آواز میخواند  

زنی خاموش میماند 

زنی حتی شبانگاهان میان کوچه میماند 

زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است 

زبس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر 

جنینی در شکم دارد 

زنی در بستر مرگ است 

من یک زن هستم!

من دلم می خواهد یک زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!ـ
من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم –قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم- گاهی غلیظ، می رقصم- گاه آرام ، گاه تند، می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر... برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم، مسافرت میروم حتی تنهای تنها ....حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ
من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...   حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ

زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا .ـ

 

زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!ـ

زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود.

 

زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.ـ

زن من کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزها بشوید و بساید و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ
زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛  اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!ـ

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛

من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... فرای تمام تصورات کور، هنجارهای
ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ

 

آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ
من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند....

سخنرانی "ونه گات" مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

کرت ونه گات از معروف ترین و محبوب ترین نویسنده های معاصر آمریکاس، و معمولا توی کارهاش طنز خاص خودش رو هم داره. یادمه توی هشتاد سالگی می گفت که می خواد از کمپانی وینستون شکایت کنه که چرا علی رغم تهدیدات روی بسته های سیگار، اون به این سن رسیده و نمرده، که بالاخره سه سال پیش تو هشتاد و چهار سالگی مرد. از کتاباش کتاب سلاخ خانه شماره 5 یه شاهکاره که هر کی بتونه پیدا کنه و بخونه پشیمون نمی شه.

سخنرانی "ونه گات" مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

  • خانمها، آقایان فارغ التحصیل ،لطفا کرم ضد آفتاب بمالید!


 

  • اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم. خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.


 

  • قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید چاق نبودید. همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.


 

  • نگران آینده نباشید.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.


 

  • مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید!


 

  • با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.


 

  • نخ دندان بکار ببرید.


 

  • عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و ، سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.


 

  • ناسزا ها را فراموش کنید. اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.


 

  • نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید. صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.


 

  • اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگیشان چه کنند. برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.


 

  • تا میتوانید کلسیم بخورید. با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد.


 

  • ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده..


 

  • دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.


 

  • از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید .


 

  • در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.


 

  • به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.


 

  • سفر کنید


 

  • برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.


 

  • به بزرگترها احترام بگذارید.


 

  • توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید. شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.


 

  • خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود. دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید. نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است. ارائه ی آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره ی آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است. اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید.


 

1997

 

زن

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

 

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.

 

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....

گفتم: به چشم.

 

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

 

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

 

قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

 

به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،  میدانست.

 

با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ... 

 

 

انشا

صبح یک روز سرد پائیزی  روزی از روز های اول سال
 
 
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

 
 

 
 
بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود

 
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود
 
 
 

3d image

 



تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده

 


باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

 

 

 

 

شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم



ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

 

 



 

 

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند

 


گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

 

 

3d image

 


غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد

 


با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

 

 

 


جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم

 


روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

 

 

3d image

 


جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم

 


تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

 

 

 


جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

 


زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد

 

 

3d image
 

 

هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

 

 

3d image

 


با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است

 

 

کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

 


 

3d image

 

 

سروده زنده یاد قیصر امین پور

کتاب کوچه

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و
می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر
زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای
حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن
میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو


نگاره های دل ۲

اسراف محبت

دوست‌داشتن کسی که لایق دوست‌داشتن

نیست، اسراف محبت است.

دکتر علی شریعتی

 

 

عقل و قلب

برای اداره کردن خودت از عقلت استفاده

کن و برای اداره کردن دیگران از قلبت.

 

قطار شهر بازی

در زندگی افرادی هستند که مثل قطار

شهربازی هستند، از بودن با آنها لذت

می‌بری ولی با آنها به جایی نمی‌رسی.

 

خوبی آدم‌ها و دیوار

همیشه از خوبی‌های آدم‌ها برای خودت

دیوار بساز. پس هر وقت در حق تو

بدی کردند ، فقط یک آجر از دیوار

بردار ! بی‌انصافیست اگر دیوار خراب کنی

 


از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری، زیرا گاهی

آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار! هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر

می دهد. خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده، بدان

توانایی آن را در تو دیده است ! باران رحمت خدا همیشه می بارد، تقصیر

ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم

 من خیلی این شعر رو دوست دارم گفتم برای شما هم بذارم تا لذت ببرین

 

کوچه ... فریدون مشیری

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
...
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری