دل نگار

تو دلم خیلی چیزاست که به هیچ کس نمی تونم بگم حتی تو !!!

دل نگار

تو دلم خیلی چیزاست که به هیچ کس نمی تونم بگم حتی تو !!!

غربت

دلم خوش است به گل های باغ قالی ها 

که چشم باران دارم ز خشکسالی ها 

 

به باد حادثه بالم اگر شکست٬چه باک! 

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها! 

 

چه غربتی است٬عزیزان من کجا رفتند؟ 

تمام دور و برم پر ز جای خالی ها 

 

زلال بود و روان رود رو به دریایم 

همین که ماندم مرداب شد زلالی ها 

 

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود  

که دل زدیم به دریای بی خیالی ها 

 

قیصر امین پور 

 

 

]

غریبه

کسی حضورش را احساس نمیکرد. شاید افرادی بودند که حتی او را نمیدیدند و بی تفاوت از کنارش می گذشتند.وقتی در آن روز های بارانی برای خود سر پناهی ساخته بود یا در زیر برف های بی رحم در کنار پیک نیکی کوچکش می لرزید.یا زمانی که به سختی برای راه رفتن تلاش می کرد٬حتی الان هم که نیست کسی نبودش را احساس نمی کند!!!!!!!!! 

آن کفاش جوانی که هر روز برای این که نشان بدهد هست می آمد و دیگر نمی آید.یعنی چه اتفاقی برایش افتاده؟؟؟؟؟؟ 

خدایا هر جا هست سلامتی و عافیت نصیبش کن. 

آمین! 

Image hosting by TinyPic 

 

کفش هایم کو

دم در چیزی نیست

لنگه کفش من اینجا بود زیر اندیشه این جا کفشی

مادرم شاید اینجا دیشب کفش خندان مرا برده باشد به اتاق

که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید کفش من کفشی بود کفشستان

و به اندازه انگشتانم معنی داشت

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شصت پایم از این غصه ورم خواهد کرد

شصت پایم به شکاف سر کفش عادت داشت...

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود...

دوستان کفش پریشان مرا درک کنید

کفش من می فهمد که کجا باید رفت که کجا باید خندید...

باید الان بروم... اما نه

کفش هایم نیست

کفش هایم کو...کو. 

 

شعر از کیومرث صابری

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند حاشا که مشتری سر مویی زیان کند

نوازشم کن

 تا ثانیه های بی انتها ....

میخواهم از عشق تو سیراب شوم

در اوج لحظه ی بودن تو

 

 

دانستنیها

۱۱.مراحل توسعه سازمانی 

  • تشخیص وضعیت نا مطلوب و نیاز به تغییر 
  • مداخله مشاور برای تصمیم گیری پیرامون وضعیت های جایگزین 
  • برقراری رابطه برای مشاوره و چار جویی 
  • بررسی انتقادات و تعهدات و ارائه پیشنهادات سازنده 
  • جمع آوری اطلاعات مورد نیاز و تحلیل اعتبار آن ها 
  • تشخیص مسائل ویژه و محدود و کانون آن ها 
  • مداخله جهت فرموله کردن طرح ها و برنامه ها با استفاده از فنون مدیریت و مهندسی صنایع 
  • اجرا٬بررسی و تثبیت برنامه های عملی در محیط مشارکتی و ارئه ی بازخورد به افراد 
  • خاتمه رابطه ی مشاور با چاره جو (پایان برنامه) و برقراری قابلیت خود بهسازی و نوسازی امور

بی وفا

 

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو


 

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

تولدم مبارک

تولد تولد تولدم مبارک         

 

 

 

 

  

 

درد دل با آقام

 

 

ای امام زمان(عج) کی میای! تا دیگه کسی جر‌‌‌‌ات نکنه به مظلوما ظلم کنه! 

کی میای! تا چشم ما به جمال رخ تو منور بشه ! 

کی میای! تا بالاخره این مسلمونا متحد بشن! 

کی میای! تا خودت به ما بگی شب سرنوشت ها (همون شب قدر) کدوم شبه! 

کی میای! تا توی یه همچین شبی خودت برای جدت روضه بخونی و ما پا منبریات باشیم! 

  

اللهم عجل لولیک الفرج...                                                       آمین! 

 

در این شب عزیز از همه ی دوستان التماس دعا دارم. 

 

طواف یک قاصدک!

قاصدک ذهنم را از بوته امید جدا کرده و با کوله باری از آرزوهای نارس به سوی تو پرواز می دهم ، تا به جای من به دور خانه 4گوشه ات طواف کند .



یادش بخیر......



یادش بخیر زمانی که با پاهایی که از شدت گردیدن ، نای رفتن نداشتند ، به دور خانه ات می گردیدم و آنچنان زلال شده بودم که برای تک تک موجودات جهان دعا می کردم .



یادش بخیر زمانی که ( یا حنان ) ، ( یا منان گویان ) برای برآورده شدن تمام خواسته ها و آرزوهایم از تو ضمانت می گرفتم و تمام امید و آرزویم را در دستانم جمع کرده و با ندای الله اکبر به سوی تو پرواز می دادم .



چه زیبا بود لحظاتی که مستجاب الدعوه شده بودم و تو با سرعت نور دستور برآورده شدن دعاهایم را به کائنات می دادی .



یادش بخیر زمانی که حتی کبوتران با لبای سفید احرامشان ، با من طواف می کردند و به من می فهماندی که در اینجا ، عقل مجوز ورود نیست بلکه برای ورود دعوتنامه لازم است و هیچ کس بی دعوت نمی تواند وارد شود .



یادش بخیر زمانی که روبه روی در خانه ات به انتظار می نشستم تا شاید که گشایشی صورت گیرد و صاحبخانه ثروتمند ، دست این گدای مسکین را گرفته و به راهی هدایت کند که در آن جز سعادت چیزی نیست .



سرایت کهربایی بود که قلب آهنی مرا به سوی خود می کشید و من هرچه سعی می کردم ، نمی توانستم از مغناطیسی که در آن گرفتار شده بودم ، دل بکنم .



یادش بخیر زمانی که .............

............................................

مگر می شود که یادم برود .

............................................

ای قاصدک ، با تو ام ...هان ....رفتی آنجا مرا یادت نرود...با تو ام هان .... از طرف من بگو :



ای سرزمین فرشتگان ، قبل از اینکه قلبم از اشتیاق دیدار تو از ضربان نیفتاده ، مرا دوباره به سوی خود بخوان.